من هستم
حسمو نمیتونم بیان کنم یعنی یه جورایی استرس دارم آخه تا یکماه پیش
هم اصلا" و ابدا" به مخیلم هم خطور نمیکرد ولی خدایا تو اگه بخوای همه
چیز خیلی سریع پیش میره
نزدیک یکماه نیستم امیدورم که همه چیز به خوبی پیش بره
تا بعد خدانگهدار

حسمو نمیتونم بیان کنم یعنی یه جورایی استرس دارم آخه تا یکماه پیش
هم اصلا" و ابدا" به مخیلم هم خطور نمیکرد ولی خدایا تو اگه بخوای همه
چیز خیلی سریع پیش میره
نزدیک یکماه نیستم امیدورم که همه چیز به خوبی پیش بره
تا بعد خدانگهدار
بله دوستان
به همین راحتی بیست و نه ساله شدم
امروز تولدمه
ورود به سی امین سال زندگی
خودم باورم نمیشه اینقد بزرگ شدم
1360/07/03
.
بللللللللللللللللللللله نمیدونم خاطرتون هست یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من مامان ندا هستم مامان یه پسمل بینهایت شیطون که اسمش رادینه
و
.
.
وای خدای من به نظر من نوشتن خیلی کار مشکلیه
اینقده حرف ندارم که خدا میدونه ولی نمیدونم چرا موقع نوشتن که میشه میگم بابا بیخیال به نوشتنش نمی ارزه
تو این مدت که نبودم :
خاله بیتا با شوهر و بچه هاش به مدت 24 روز اومدن ایرانو برگشتن
سه روز بعد از اومدنشون پسر خاله شوهرش که عروسیش با من بود و هنوز بچه نداشتن و سی و دو سالش بود سکته کرد و مرد
تا ده روز گرفتار مراسمش بودن تازه شیراز هم خاکش نکردن و مجبور شد چند روز از ما هم دور بشه
خیلی خبر بدی بود
اولین پنجشنبه که تعطیلیم بود ناهار دعوتشون کردم که موقع ناهار به خاطر شنیدن این خبر مجبور شدن برن و فقط خودمون و بچه هاش بودیم
فرداش جمعه دائیم با خونواده اش اومده بودن شیراز دیدن بیتا ولی خوب اونا که نبودن و بعد همه اومدن باغ و دور هم بودیم
خاله کوچیکم هم یک هفته بعدش با دوتا دخترش اومدن شیراز و بالاخره طلسم شکست و ناهار رو تو باغ مهمونی دادم
تموم آشناها و فامیل هم میخواستن بیان دیدنش
منم اومدم نزدیک چهل نفر البته فقط خانوما رو از عصر دعوت کردم که بیان خونه خودم که نخوان هر روز یکی پاشه بیاد خونه مامانم
به هر کی هم تماس میگرفتم فقط گفتم همه قرار گذاشتن که یکشنبه عصر بیان اینجا و حرفی از شام نزدم
ولی از چهار روز قبلش مشغول به خرید کردن شدم و روز قبلش هم یه سری از کارها رو کردم ولی از اونجائیکه روز شنبه و هم یکشنبه سرکار بودم یه کم مشکل بود
یکشنبه عصر از سرکار رفتم دنبال بیتا و اومدم خونه و مشغول شدم ساعت 6 عصر هنوز حمام نرفته بودم که اولین مهمون رسید و بعد عذرخواهی کردم و رفتم حمام ده دقیقه بعد که یا حوله اومدم بیرون دیدم دو تا خونواده دیگه هم اومدن خلاصه نمیدونین چه اوضاعی داشتم
ولی در نهایت خیلی خوب بود اصلا" فکر نمیکردن که شام درست کرده باشم بعد بیتا سر میز شام گفت ندا به خاطر همین تا اون موقع فرصت نکرده بود بره حمام
خلاصه تا ساعت دو شب مهمونی برقرار بود و جالب اینجا که باید فرداش سرکار میرفتم ساعت 3 که میخواستم بخوابم میتونم بگم مثل یه جنازه بیهوش شدم
صبح کورش از خواب بیدارم نکرده بود و خودش رفته بود سرکار
خلاصه که فرداش سرکار نرفتم و استراحت کردم
ایندفعه که اومدن خیلی زود گذشت و اونجوری که دلم میخواست نتونستم ازش استفاده کنم
پرواز برگشتشون هم از تهران بود و مامان اینا هم همشون چهار روز زودتر رفتن و بنده تنها شیراز موندم
یکی دیگه از کارهای انجام شده زمان غیبتم :
فروختن ماشینی که از روز عروسی همراهمون بود و این پنج سال واقعا" بهش عادت کرده بودیم
منم اصلا" نتونستم باهاش خداحافظی کنم و اون آقاهه زودی بردش اولش یه بغضی تو گلوم بود
بعد به خودم گفتم این آدمیزاد عجب موجود مزخرفیه
امان از روزیکه عزرائیل داره جونمونو میگیره چه جوری از اینهمه تعلقاتمون دل میکنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب بگذریم
ماشین هم هنوز جایگزین نشده البته میدونیم چی میخوایم و گرفتیمش اما تهرانه و ده روزه که از نمایندگی هی تماس میگیرن که ندا خانم تشریف بیارین و ماشینتون رو تحویل بگیرین منم میگم باشه
حالا قراره امروز داداشم بره بگیرتش و بذاره تو پارکینگ خونش تا ببینم کی فرصت میشه بریم بیاریمش
امان از این پوللللللللللللللللللللللللللللل
کلی برنامه تو ذهنمه که متاسفانه به خاطر همین پول نمیشه به هدف نزدیک بشی
دلم میخواد یه مسافرت خوب برم و حسابی به خودم برسم و با یه روحیه خوب برگردم
حالا ببینم چی میشه شاید تعطیلی آخر هفته آینده رو اومدیم تهران و از اونجا یه جایی بریم
وای یه چیزه دیگه
شش ماهه که قراره از جانب مدیر عامل محترم یه پاداشی هر چند کم نصیبم بشه ولی نمیدونم چرا روزش نمیاد
منشیش امروز گفت اسمت تو لیسته
حالا خدا کنه تا یک هفته دیگه خیالم رو راحت کنه و حقوق مرداد ماه هم خیلی طولانی نشه و زود پرداختش کنن
آخه این حقوق دادن هم بستگی داره کی حساب شرکت پر باشه تا بتونن به هزار و دویست نفر حقوق بدن و بعضی وقتا به بیستم ماه هم میرسه و هنوز پرداخت نکردن
رادین هم تیر و مرداد ماه رو مهد رفت و این ماه رو نمیذارمش تا یه کم استراحت کنه تا اول مهر
علیرغم اینکه الان چند ماهه که دیگه فیلمهای بتمن و سوپرمن و اسپایدرمن جمع آوری شده ولی هنوز با شخصیتهاشون زندگی میکنه و همه چیز رو با اونا مقایسه میکنه
بعضی وقتا در مقابل اذیتهاش کم میارم هر چی هم سعی میکنم از اصول روانشناسی استفاده کنم ولی باز نتیجه ای نداره و اون موقع هست که دیگه میمونم چیکار بکنم
خیلی از بچه ها رو میبینم که واقعا" آرومن
هفته پیش یکی از همکارام پسرش رو که با رادین دو ماه تفاوت سنی داره از صبح آوردش شرکت تا ساعت 4
باورتون نمیشه هیچ کس صداشو نشنید
ولی من نیم ساعت که رادین رو میارمش کل شرکت میفهمن که رادین امروز اومده
کاشکی یکی میگفت بچه من نرماله یا بچه اون
خوب دیگه بچهای خوبی باشین تا یه فصل دیگه
اگه تونستم دفعه بعد میام و چند تا عکس از این مدت میذارم