رادین
رادین زندگی مامان ندا و بابا کورش
ديدم خيلي وقته عكس نذاشتم حالا تلافي اين مدت رو كردم ( نگيد سلام نكرد كه سلام كردم فقط اينو بگم و بريد عكسها رو ببينيد عكسها مربوط به آخراي شهريور ماهه كه به شمال رفته بوديم شب اول خونه خاله يكتا كيك رو دايي محمد زحمت كشيده بود سلمانشهر ويلا دوستامون (رادين - سارينا دختر خاله يكتا) سوار بر تله كابين رامسر (تازه سوار شده بوديم) طبيعت زيباي رامسر رادين و بوسه هاي مامان مينا بر گردن نازش (دست چپ مامانم هم ديدن داره رودبارك (هوا بينهايت سرد بود و ما در اينحالت باز هم منظره اي زيبا از رودبارك رادين خيره به رودخونه نفسه مامان جواهر ده ايضا" مامان ندا تو مسير جواهر ده و آبشار زيبا (حذف شد) اينم رادين كه مدتيه ديگه ايشون اين وظيفه رو بعهده گرفته اينم براي حسن ختام برنامه چقدر بده تو يه هفته بفهمي دو تا از دوستات از شهري كه توش زندگي ميكني
يكيشون كوچ كرده رفته و يكي ديگشون تا سه چهار ماهه ديگه قراره بره. و بدتر اونكه نتونسته باشي توي اين مدت دوستيه خودت رو نشون بدي و كاري براشون انجام بدي و توي ذهنشون نامي ازت ثبت بشه. به هر حال از اعماق درونم احساس ناراحتي ميكنم و مثل اين ميمونه كه ديگه اميدي به با هم بودن و دور هم جمع شدن وجود نداشته باشه. برخلاف ميلم و اينكه دوست دارم يه خانم پرانرژي و شادي باشم بايد بگم
واقعا" مدتيه با خودم درگيرم و نميدونم توي زندگي دنبال چي ميدوم و اين
دويدن تا كي ادامه داره و كي به آرامش ميرسه؟؟؟؟؟؟؟ مخصوصا" اينكه فكري كني اختياري از خودت نداري و مجبور هستي اين روند رو ادامه بدي همين سركار اومدن يكيشه كه واقعا" نميدونم كي از شرش راحت ميشم ولي خوب
به هر حال با اين گروني و وضع اقتصادي فكر نرفتنش هم به نوعي ديگه آزارم
ميده . امان از اين پول و اين حس استقلال.............. چند روز پيش داشتم فكر ميكردم چقدر راحت خدا ميتونه يه نفر رو يدفعه از اينرو به اونرو كنه و من الان در مرحله اي هستم كه اگه خدا بخواد و يه اتفاق كوچولو ميتونه
من رو منتقل كنه به اونرو و شايد ديگه اون موقع جبران اين سركار اومدن من
بشه ولي اين اتفاق اگر هم بشه فكر كنم تا دو سال ديگه هم مجبورم بيام چون
مجبورم يه وام گنده بگيرم. خلاصه كه شديدا" دنبالش هستم ولي واقعا" بازار معامله كساده. اينو هم ميدونم با انجام شدنش باز يه سري مشكلات جديد بهم خوشامد ميگن . نميدونم يادتون مياد يا نه يه مدت پيش گفتم برام دعا كنيد و اينكه شديدا" نياز به ياري كورش هستم. الان كورش داره تلاش ميكنه اما از ته دلش راضي نيست و من اينجوريشو دوست ندارم!!!!!!!!!!! بگذريم ديروز يه چيز خيلي منتظره شنيدم و هضمش اصلا" برام راحت نيست خدايا يعني شوهراي ما هم اينجورين و ما بي خبريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا رو شكر كه همه از شوهراشون مطمئنن و منم ، مطمئنا" جزئي از اين همه هستم و
من نميدونم اين آقايون دنبال چي ميگردن كه تا آخر عمر سر و گوششون ميجنبه؟
بابا زن داري سه تا بچه داري كلي براي خودت برو و بيا داري و پولت از پارو
بالا ميره زنت هزار برابر هم حتي شايد ميليون برابر از خودت سر هست حالا
به يه نفر كه 24 از خودت كوچيكتره مياي پيشنهاد
ميدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا.............................................. از اون بالا چقدر به ما آدما ميخندي به افكارمون ... كارهامون و ...... هفته ديگه چهارشنبه ، عروسي خواهر شوهري هست و به نوعي البته نه از نوع
زيادش درگيريم خدا رو شكر هفت هشت ماه پيش كه تهرون رفته بودم يه لباس
خريدم. رادين هم كت و شلوارش كه سوغاتي بوده آماده هست . الحمدالله روز به روز هم كه طلا داره گرونتر ميشه پنج شنبه گرمي 24.700 تومن بود . كادوي عروس دوماد رو هم خريدم ولي فكر نكنم كسي حدس بزنه چقدر بابتش
پول داديم البته وضعيت مالي در حدي نبود كه بتونيم يه كادوي عالي بديم
حالا شايد بعدا" عكسشو گذاشتم. موهامو كه براي عيد فر كرده بودم چنان سوخت و همون يه ذره مويي هم كه داشتم ريخت و تا الان چهار بار كوتاهش كردم و خدا رو شكر ايندفعه ديگه اثري از موهاي فر رو سرم نيست . حالا منو داشته باشين رفتم آرايشگاه يه خانمي موهاش شنيون كرده آماده رفتن بود رو كردم به آرايشگر و بعد از اينكه در مورد تاريخ صحبت كردم ميگم ميخوام مدلش تو مايه هاي اين خانم باشه اونم خيلي راحت قبول ميكنه بعد روسري رو در ميارم و موهاي پسرونه مو
نشونش ميدم يه لبخندي ميزنه و ميگه باشه با موي اضاف سعي ميكنم درستش كنم
يكي ديگه ميگه حالا چرا اصرار داري كه شنيون باشه آخه مگه ميشه تك عروس خونواده با لباس مجلسي و ماكسي با موهاي پسرونه بياد تو مجلس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واي چقدر خنده دار ميشه. آتليه هم نوبت گرفتيم البته همون جايي كه عروس و دوماد هستن چون ميخوايم جدا از خودمون عكس با عروس و دوماد هم تو آتليه بگيريم چون اولش هست و همگي مرتب هستيم. ايشالله دفعه بعد قول ميدم بيام و يه عالمه عكس بذارم. در ضمن ميدونم خيلي پراكنده و از هرجا نوشتم ولي اينا همش تو افكارمه و اينكه چي ميشه؟؟؟ پس واقعا" دوستتون دارم كه اين خزعبليات منو ميخونيد. نمیدونم چرا از وقتی تو محل کار اتاقم رو عوض کردم کارام ده برابر شده
و واقعا" از این جور کار کردن خسته شدم آخه این چه زندگیه بهترین ساعتهای
زندگیت رو سرکار بگذرونی اونم هر روز نه مثل دوران دانشگاه که حداقل یه
تعطیلات بین ترم رو داشتیم تو رو خدا یه لحظه فکرش رو بکنید هر روز بیای سرکار اونم اگه به خاطر آینده ات باشه که سی سال باید بیای. من که فکر نمیکنم همچین توانی داشته باشم یعنی خدائیش هم دوست ندارم که
اینجوری باشه اگه شرایطم تا یکی دو سال دیگه اونجوری که بخوام تغییر کنه
مسلما" که دیگه نمیام و خودمو اونموقع بیمه زنان خانه دار میکنم که پیری هم یه چیزی دستمو بگیره ، از قدیم هم که گفتن کاچی به از هیچی. خودم که باورم نمیشه الان تو سال ششم هستم که میام سرکار آخه من هفت
ترمه دانشگاه رو تمومش کردم و دو سه ماه بعد هم اومدم همین جایی که الانم
هستم و مشغول کار شدم سه ماه بعد سر و کله کورش پیدا شد و یکسال طول کشید
که عروسی کردیم و هفت ماه بعدش رادین کوچولو تو دلم لونه کرد . وای که چه کشیدم این نه ماه حاملگی رو . یادم میاد یه اتاق کوچولو که
یک متر در یک متر و نیم بود صبحا که ویارم گل میکرد من کف این اتاق دور
خودم میپیچیدم . یک روز مدیر کارخونه اومد دفتر داشت با من صحبت میکرد
یکدفعه گفت خانم ..... پشت مانتوت مدلش اینجوریه یا خاکیه ؟ منم یه آهی اینجوری کشیدم گفتم نه خاکیه .
باورتون نمیشه به قدری حالم بد میشد و نمیتونستم رو صندلی بشینم که
دیگه برام مهم نبود مانتوم خاکی میشه . تو ماه پنج که بودم به قدری کمر درد
گرفتم که باورم نمیشد بتونم چهار ماهه دیگه رو بیام سرکار . از اول ماه هفت تا روزیکه زائیدم تموم بدنم کهیر ریخت بیرون و چنان خارشی داشتم که فقط گریه میکردم رو سطح شکمم اگه از روی لباس کسی دست میکشید تاول و ورمهایی که این کهیرها داشتن خیلی راحت قابل لمس بود. سه ماه آخر رو با لباس میرفتم سرکار. هر روز صبح تموم خانمای شرکت به
نوبت میومدن و یه دور شکمو منو نگاه میکردن (البته لباسمو بالا میزدم) و
کلی به حالم دلسوزی میکردن و میرفتن تا فردا صبح آخه پوستم جوری شده بود
که انگار سوخته! ده تا پماد تو کیفم داشتم و هر دفعه یه کدومش رو میزدم ولی هیچ تاثیری نداشت . یه بار که رفتم دکتر وقتی میخواست شکممو معاینه کنه تا اومدم به دکتر
بگم گفت هیچی نگو که خودم میدونم چی میکشی ولی چاره ای نیست البته میتونیم
کورتون بهت بدیم ولی مطمئنا" تاثیر خوبی برای جنین نداره پس سعی کن باهاش
کنار بیای آخرش هم گفت برو خدا رو شکر کن که تو چشم و دماغ و نای و ریه ات
نزده!
اگه یه چیزی بگم شاید تعجب کنین و به همین نیمچه عقلی که دارم شک کنین ولی یه مدت کوتاهیه که تو فکر دومی هستم ! آخه من دوست ندارم تفاوت سنی بین دو تا بچه ، چهار پنج سال بیشتر باشه
و اگه من همین ماه هم حامله بشم میشه سه سال و شش ماه . پس اگه من بخوام
به این هدفم برسم الان یه مدتیه تو اقوام و دوست و آشنا ، کسائیکه معتقد بودن یه دونه بچه کافیه حالا دومیشون تو راهه
1- از آشناها با ده سال تفاوت سنی همین چند ماه پیش بچه دومش به دنیا اومد 2- زن پسر خالم دخترش پونزده سالشه و الان سه ماهه حامله هست 3- خواهرشوهرم که دخترش همین ماه یازده سالش تموم میشه الان شش ماهه حامله هست
حالا فکرش کنین دخترش رو تو سن بیست و هشت سالگی به دنیا آورده و این دومی میشه تو سن سی و نه سالگی. پیش خودم میگم بنده خدا تو که میخواستی بذاری چرا پنج شش سال پیش
نذاشتی که تا الان هم از آب و گل در اومده بود و تو هم اینقدر سنت بالا
نرفته بود بیچاره اونم میگه منکه فکرش نمیکردم بچه بخوام اما دیدم اگه یکی دو سال دیگه خواستم و اونموقع نشد چیکار کنم. البته الان هم جوونه تازه فکرش کنین وقتی بچه بیست سالش شد مامانش شصت سالشه خلاصه که بدجور تو فکرشم ولی اگه صددرصد به نتیجه رسیدم که بچه دوم رو هم میخوام از سال دیگه همین موقع باید برم دنبالش ! همیشه میگفتم اگه اولی دختر شد دیگه بچه نمیخوام ولی اگه اولی پسر شد یه دختر هم میخوام. ولی نمیدونم این دکترهایی که تعیین جنسیت میکنن چقدر مطمئنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و یه چیز دیگه اینکه برای دومی دیگه سر کار نمیام و قشنگ مثل کدبانوها میشینم تو خونه و به بچه هام میرسم خوب دیگه از این موضوع که بگذریم رادین بعد از یکماه تعطیلی از امروز دوباره روونه مهد شد
دیشب موقع خوابیدن خیلی باهاش صحبت کردم و آخر هر جمله ام میگفتم متوجه شدی؟میگفت آله وای یه جوری میگفت آله که میخواستم بخورمش آخرش هم گفتم خوب مامان دیگه
باید بخوابیم یه کم که گذشت گفت مامان بازم بگو گفتم چی بگم ؟ گفت از مدرسه
بگو ،خلاصه یه کم دیگه هم گفتم و دیگه خوابش برد. اما امروز صبح میگفت من نخوام بلم مدسه میخوام پیش عمه ها باشم گفتم
مامان جون عمه ها دارن میرن سرکار گفت پیش مادر باشم گفتم مامان جون
دوستات منتظرت هستن میگن چرا رادین دیروز نیومده خلاصه راضی شد و تو مسیر
راه هم بهش صبحانه دادم بعد بردمش و رفت داخل کلاس یه کم هم بغض کرد ولی
خدا رو شکر گریه نکرد . حالا ساعت سه باید برم دنبالش و بیارمش شرکت. خنده ام گرفته این پست رو میخواستم یه سری حرفایی که تو ذهنم بود بنویسم قبلش رفتم تو وبلاگ عسل و کل مسیر ذهنم عوض شد. ایشالله پست بعدی رو زود میام و یه عالمه عکس میذارم. فعلا" خداحافظ همتون. از دوستای خوبم ممنون که این مدت به یادم بودین و میومدین اینجا و حال و احوالمون رو میپرسیدین وای من نمیدونم چرا تابستون که میشه اینقدر سر آدم هم شلوغ میشه منکه اصلا" نمیفهمم چه جوری روز رو شب میکنم از وقتیکه هم اتاقم رو رو تو محل کار عوض کردم به معنای واقعی فقط میتونم یه نفسی بکشم. اگه بخوام از اتفاقات این مدت براتون بگم نمیدونم از کجاش تعریف کنم اما خلاصه ای از اهم کارها: رادین گلم رو از هفتم تیر ماه به مهد فرستادم خیلی برام سخت بود که
بچمو تو یه محیط غریبه میذاشتم مخصوصا" که یک هفته هر روز رادین به قدری
گریه میکرد که دیگه صداش در نمی یومد و من هم تو اتاق مدیر مینشستم و صدای
گریه جیگر گوشه مو میشنیدم و اصلا" تو نیم ساعتی که من اتاق مدیر بودم یه
لحظه هم گریه اش بند نمیشد بعضی وقتا فکر میکردم الان دیگه حنجره اش پاره
میشه و با گریه هم مدام میگفت مامانمو میخوام جالبه که این جمله رو هیچوقت
از زبون رادین من نشنیده بودم. رادین هم بچه ای بود که خیلی راحت بدون من و باباش خونه دوستامون
میموند و اصلا" وابستگی نداشت حتی مسافرت هم بدون رادین ما رفته بودیم و
اصلا" مشکلی ایجاد نکرده بود و فکر نمیکردم اینقدر برای این محیط جدید
گریه کنه خلاصه کلام اینکه شروع خیلی بدی داشت و من هر روز یه بغضی بدتر از گریه رادین تو سینم تحمل میکردم ولی در نهایت عادت کرد فکر کنم دو هفته ای گذشت.متاسفانه یه روز داشتم
با مدیرش صحبت میکردم که در اومد گفت خانم ... متاسفانه ما از روز شنبه
نمیتونیم پذیرای رادین جون باشیم و من با حالتی متعجب زده وقتی علت رو
پرسیدم گفت چون صاحبخونه ، خونه رو خواسته و معلوم نیست مکان جدید کجا و
کی بشه. و من دوباره باید دنبال مهد میگشتم و اکثر مهدهای خوب شیراز نیمه اول تیر ماه مهلت ثبت ناموشون پر شده بود . خلاصه یه مهدی نزدیک شرکت پیدا کردم که بچه های زیر سه سال رو نمیپذیرفت و رادین پنج ماه تا سه سال فاصله داشت خلاصه قبول کردن و من دوباره ترس از گریه های رادین رو داشتم . روز ششم و هفتم مرداد دو روزی بود که رادین رو به مهد جدید بردم
خوشبختانه خیلی راحت پذیرفت و اصلا": غریبی نکرد و من همون روز اول ساعت
8:15 صبح بردمش و ساعت 2:30 رفتم دنبالش. یه سری مشکلات هم این وسط وجود داره که ایشالله شاید فرصت کردم و نوشتم
ولی در کل خیلی راضی هستم چون رادین بچه ها رو خیلی دوست داره و از دیدن
بچه های همسن و سالش ذوق میکرد و از خیلی لحاظ باهاشون کار میکنن. اما دلیلی که مجبور شدم رادین رو بذارم مهد: دیگه همتون میدونین که مامانم زحمت رادین رو میکشید و من هر روز رادین رو به خونه مامانم میبردم . مامان و بابای گلم برای دیدن خواهر بزرگم به خارج رفتن و دیگه رادین رو نمی تونستن تحویل بگیرن. خیلی خوشحال بودم که دارن میرن پیش خواهرم چون آبجی نازم نه سال اونجا
زندگی میکرد و هیچ کس از خونواده ها نتونسته بودن برن و امکان فرستادن
ویزا هم از جانب اونا وجود نداشت. به هر حال هر دختری یه تیکه چیز کوچولو هم که میخره دوست داره خونواده
اش بیان و ببینن و مهمتر اینکه خونه اش کجاست و چه جوری زندگی میکنه .نه
سال زندگی کردن جاییکه هیچ امیدی نداشته باشی حتی یک آشنا از در خونت وارد نشه به زبون آسون میاد.منکه خودم حتی یه بلوز هم میخرم دلم میخواد زودی به
مامانم نشون بدم. خلاصه خیلی درگیر رفتنشون بودیم و همش دعا دعا میکردم که هیچ اتفاقی
نیفته و سالم برن و برگردن چون از شیراز باید میرفتن تهران بعد شش ساعت
پرواز داشتن بعد باید سه ساعت میرفتن یه شهر دیگه و از اون شهر هم باید شش
ساعت دیگه میرفتن تا برسن به خونه خواهرم و چون بار اولشون بود خیلی دلهره
داشتیم. حتی با خواهرم که تماس تلفنی داشتیم میگفت از دلشوره قلبم داره
میاد تو دهنم. این روزا هم که باهاش صحبت میکنم میگه هر روز که از خواب بیدار میشم با
خودم میگم یعنی مامان اینا واقعا" تو خونه من هستن یعنی خواب نمیبینم و
میگفت مطمئنم وقتی برگردن فکر میکنم یه خواب کوتاهی بوده. خوب اینم از این بگذریم که مامانم چقدر تعریف میکنه و چه عکسهای خوشگلی
برامون میفرسته و دلش نمیخواد بیاد البته بیشتر به خاطر خواهرم چون به هر
حال بچه اول هم هست. دقیقا" دو روز بعد از رفتن مامانم خونواده شوهری که حدودا" 30 تا 35
نفر بودن رفتن مکه و دو هفته هم اونا نبودن بعدش هم به دیدنی و بازدید
حجاج گرامی مشغول بودیم. دو تا عروسی هم رفتیم که یکیش خیلی خوش گذشت و یکیش اصلا" خوب نبود
عروسی پسر خاله ام هم نتونستم برم چون شیراز نبود و باید مرخصی میگرفتم. از اتفاقهایی دیگه : برگذاری مهمونهای دوره ای که دوستای وبلاگی هستیم و بیشترتون میدونین و گزارشها تو وبلاگهای مختلف اومده . مهمونی اول خونه آسا جون مامان هوچهر دعوت بودیم که خیلی زحمت کشیده بود و یه آش خوشمزه درست کرد و میل نمودیم . مهمونی دوم خونه مریم جون مامان آرین جون دعوت بودیم ایشون هم خیلی زحمت کشیده بودن . مهمونی بعدی هم به زودی منزل ما برگذار میشه و در خدمت دوستای گلم میباشم ایشالله نوبت بعد هم نوبت پویا جون مامان رکسانا خواهد بود خوب هاله جون ایشالله تو هم اومدنت رو با مهمونی من لطفا" هماهنگ کن که تو و ارشیای گل رو هم در خدمتتون باشیم. و اما حرف آخر با پسر گلم : عشق مامان ، نفسم و همه وجودم هر روز که شاهد بزرگ شدنت هستم بیشتر از قبل دوستت دارم و این دوست داشتن انتهایی نداره
مخصوصا" این روزها با حرف زدنت منو بیشتر مجذوب خودت میکنی ایکاش تو هم
اندازه دوست داشتن منو میفهمیدی و میدونستی تموم زندگیم تو هستی و هدف اول
تموم کارام به تو میرسه. دوست دارم تا زمانیکه نفس دارم و نفس میکشم تو رو سالم و تندرست و مردی موفق و خوشبخت ببینم و این تنها آرزوی من در این دنیای بزرگه و تنها خواسته من از خدا هست. به امید اون روز. سلام دوستای گلم باور کنین این مدت خیلی درگیر بودم و البته هنوز هم هستم تو شرکت اتاق کارم عوض شده و باالطبع شرایط کاری هم عوض شده و اصلا" مثل قبل نمیتونم بیام نت. بیشتر اوقات میام و فقط میتونم به دوستا سر بزنم حتی دیگه فرصتی نمیمونه که بخوام کامنت بذارم. تو این موقعیتی هم که الان همه کشور درگیر هستن به نظرم نمیشه بیای از خودت و بچه ات و از مهمونی هایی که رفتی بنویسی . امیدوارم که هر چی زودتر به آرامش برسیم و این رعب و وحشتی که تو دل همه ایجاد شده از بین بره. به قدری احساس آ - ز- ا- د- ی میکنم که نمیتونم یه کلمه هم به زبون بیارم دیگه چه برسه به اینکه بنویسم. فعلا" همینو داشته باشین تا بعد. به یادتون بوده و هستم.
)
)
بوديم)



![]()



البته فقط تو فکرشم و نمیدونم اصلا" کار درستی هست یا نه .
یکسال تا یکسال و نیمه دیگه وقت دارم .
حالا میگین دنبال چی؟؟؟؟؟؟ اینکه حتما" دومی دختر بشه .



| Design By : Night Skin |



